سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
عشق من کنگان
ناز خود بگذار و کبر از سر به در آر و گور خود را به یاد آر . [نهج البلاغه]
عشق من کنگان





shabaani ::: چهارشنبه 6/9/87::: ساعت 10:51 صبح

 


سلام



کسی اینجا هست وای بچه ها واقعا کسی هست یوهو



اگه کسی صدامو می شنوه کمک کنه 



چیه تعجب کردید ؟‏جای تعجب نداره   این منم در موقعیتی که احساس می کنم هیچکی دورو برم نیست نه از نظر فیزیکی روحی تورو خدا شما دیگه سطحی به قضیه نگاه نکنید  تا این حرف زده می شه همه میرن سراغ جنس مخالف



وای خدا 100 بار دارم می نویسم و پاک می کنم چون می دونم واکنش شما چیه و می دونم همه چیز هست جز چیزی که من می خوام



نمی دونم چی می خوام شما می دونید ؟ نه منظورم این نیست که بگید من چی می خوام ببینید خودتون چی می خواید واقعا می دونید ؟



بگید خداییش رو بگید یه خواهش اگر می خواید شعار بدید هیچی نگید واقعا می گم چند نفرتون به یه جواب رسیدید ؟ پیشبینی خودم رو بگم ؟ هیچکی به جوابی که واقعا راضیش کنه نمی رسه



ذهنم پر شده از چرا ها که 90 درصدشون تکراریه یکم حرف دل بزنید



حرف دل نه چیز دیگه شعار ممنوع خودتون باشید حالا هر کی جوابی داشت بسم الله هر کی هم نداشت بگه به هیچ نتیجه ای نرسید فقط بگید بزارید منم کمی اروم بشم. باشه تا روزی شما هم در موقع لازم یکی بیاد نذاره حس کنید انسان بودن یعنی تنهایی یعنی خودخواهی....



shabaani ::: سه شنبه 5/9/87::: ساعت 7:5 عصر




اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو
بودن لیاقت می خواهد





پیش از سحر تاریک است اما تاکنون
نشده که افتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید!





اگر آفتاب را به نظاره بنشینی،
سایه را نتوانی دید.





امروز نخستین روز آینده ی توست.





وقتی یکی از درهای شادی بسته می
شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب،ما آن قدر به در
بسته نگاه می کنیم،که





در باز شده را نمی بینیم.





آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا
راه شکست دادن را بیاموزید





بادکنک ها همیشه با باد مخالف اوج
میگیرند.





برای خود زندگی کنیم نه برای نمایش
دادن آن به دیگران.





سفری به طول هزار فرسنگ با یک گام
آغاز می شود.





بازنده ها در هر جواب مشکلی را می
بینند، ولی برنده در هر مشکلی جوابی را می بیند.





به جای موفقیت در چیزی که از آن
نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شکست بخورم که از
آن لذت می برم(هینز





سیندی).





بادبادک تا با باد مخالف روبه رو
نگردد ، اوج نخواهد گرفت.





آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود
کاشته‌اید درو خواهید کرد.





اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف
باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.





آن که امروز را از دست می دهد !
فردا را نخواهد یافت.






هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست






چنان باش که بتوانی به هر کس بگویی
مثل من رفتار کن






و





انسان هر چه بالاتر برود احتمال
دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود (( ادیسون ))





هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی
، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .((
الیزابت تیلور ))





عشق عینک سبزی است که با آن انسان
کاه را یونجه می‌بیند .(( مارک تواین ))





من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول
عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم
نگاه کرد .(( ویکتور هوگو ))





هرگز به احساساتی که در اولین بر
خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید
.(( آناتول فرانس ))





تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج
است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو
))





مهم نیست چه پیش آمده ، تحمل کن و
اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان .( دیل کارنگی )





علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز
فوایدش کشف نشده است .(( امرسون )) 





بردن همه چیز نیست ؛ امّا تلاش
برای بردن چرا .(( وئیس لومباردی ))



shabaani ::: چهارشنبه 22/8/87::: ساعت 11:39 صبح

علت قبول نشدن در کنکور!؟!؟


چرا که سال فقط 365 روز است. در حالی که:

1) در سال 52 جمعه داریم و میدانید که جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.
2) حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرمای هوا مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین??? روز دیگر باقی میماند.
3) در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا" 122 روز میشود. بنابراین 141 روز باقی میماند.
4) اما سلامتی جسم و روح روزانه 1 ساعت تفریح را میطلبد که جمعا" 15 روز میشود. پس 126 در روز باقی میماند.
5) طبیعتا" 2 ساعت در روز برای خوردن غذا لازم است که در کل 30 روز میشود. پس 96 روز باقی میماند.
6) 1 ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است. چرا که انسان موجودی اجتماعی است. این خود 15 روز است. پس 81 روز باقی میماند.
7) روزهای امتحان 35 روز از سال را به خود اختصاص میدهند. پس 46 روز باقی میماند.
8) تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال هستند. پس 16 روز باقی میماند.
9) در سال شما 10 روز را به بازی میگذرانید. پس 6 روز باقی میماند.
10) در سال حداقل 3 روز به بیماری طی میشود و 3 روز دیگر باقی است .
11) سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2 روز را در بر میگیرند. پس 1 روز باقی میماند.
12) 1 روز باقی مانده همان روز تولد شماست. چگونه میتوان در آن روز درس خواند؟!! 
 



shabaani ::: یکشنبه 19/8/87::: ساعت 12:13 عصر


سوال هایی که از بچه 5 تا 10 ساله پرسیدن در مورد عشق


 


هترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟


«??سالگی! چون در آن سن مجبور نیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» جودی، 8 ساله


«مهدکودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم!» تام، 5 ساله



در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟


«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مایک، 10 ساله



مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟


«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» لینت، 9 ساله


«بابا این چیزها سردرد می‌آورد. من فقط یک بچه‌ام. من همچین بدبختی‌هایی نمی‌خواهم.» کنی، 7 ساله



چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟


«هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد، ولی من شنیده‌ام که یک ربط‌هایی به بویی که آدم می‌دهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن می‌خرند.» جین، 9 ساله


«می‌گویند یکی به قلب آدم تیر می‌زند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله



عاشق شدن چطوری است؟


«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.» راجر، 9 ساله


«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمی‌خواهم. خیلی طول می‌کشد.» لئو، 7 ساله



نقش خوش‌تیپی در عشق


«اگر می‌خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.» ژوانه، 8 ساله


«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوش‌تیپم. اما هنوز کسی پیدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گری، 7 ساله
«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمی‌تواند خیلی ماندگار باشد.» کریستینه، 9 ساله


چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟


«می‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده‌اند.» دیو، 8 ساله



عقاید محرمانه درباره عشق


«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد.» آنیتا، 6ساله


«عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش می‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم می‌کنند.» بابی، 8ساله


«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.» رژینا، 10 ساله



ویژگی‌های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید


«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید.» آوا، 8 ساله



راه‌هایی که می‌شود کسی را عاشق خودتان کنید


«به آنها بگویید که فروشگاه‌های زنجیره‌ای شکلات دارید.» دل، 6 ساله


«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست. » آلونزو، 9 ساله


«یکی از راه‌هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده.» بارت، 9ساله



چطوری می‌شود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا می‌خورند عاشق هم هستند؟


«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمی‌دارد یا نه. این راهی است که می‌شود فهمید عاشق شده یا نه.» جان، 9 ساله


«عاشق‌ها فقط به هم خیره می‌شوند و غذایشان سرد می‌شود. بقیه بیشتر به غذا توجه می‌کنند.» براد، 8 ساله


«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش» کریستینه، 9 ساله



وقتی مردم می‌گویند: دوستت دارم، به چه فکر می‌کنند؟


«به خودشان می‌گویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش می‌شد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.» میشله، 9ساله



چطور می‌شود عاشق ماند؟


«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود می‌کند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث می‌شود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمی‌گذارید.» رندی، 8ساله 



shabaani ::: یکشنبه 19/8/87::: ساعت 12:9 عصر

         


 


غروب کنگان


 



shabaani ::: شنبه 18/8/87::: ساعت 6:8 عصر

قدرت دسته های خود



تا حالا به دستات و نقش اونا تو زندگی توجه کردی! می
توونی حدس بزنی دستات تا الان چقدر برات کار انجام
دادن؟




خوب فکر کن، اون لحظه قشنگی که دست تو، دست محبوبت رو
گرفته بود و تو گرمای وجودش رو حس می کردی یادت هست؟
اون لحظه رو چی، اون لحظه که تند تند تست های کنکور رو
حل می کردی و پشت سرهم مربع های کوچولو رو سیاه می
کردی اون لحظه اصلا حواست به دستات بود که عجب
نعمتیه؟!




آره دستای تو کارای زیادی رو انجام می دن، ممکنه تو یه
روز سرد دستای یخ زدت رو به هم بمالی تا گرم بشه، گاهی
ممکنه با دستات پای برگه های مهمی رو امضا کنی. ممکنه
با دستات پای یه برگ چک رو امضا کنی و بعدش خدای نکرده
پشیمون بشی و اون وقت می گی ای داد بیداد کاش دستم می
شکست و این کار رو نمی کردم. بعضی وقتا هم پای یه برگه
رو امضا می کنی و اون وقت تا آخر عمرت یه همدم خوب و
مهربون داری. گاهی اوقات هم ممکنه دستای تو دستای یکی
دیگه رو به گرمی فشار بده و یه دوستی خوب رو شروع کنی،
ممکنه با دستات یه اثر هنری خلق کنی مثل یه نقاشی زیبا
یا یک موسیقی دلنشین. ممکنه وقتی که خیلی ناراحتی
دستات رو زیر چونت بذاری یا با دستات زانوات رو بغل
کنی یا وقتی که خوشحالی و هیجان داری با دستات سر و
صدا کنی یا دستات رو تو هوا تکون بدی و برقصی. ممکنه
از اون آدمایی باشی که موقع حرف زدن پنجاه درصد
منظورشون رو با حرکت دستاشون نشون می دن.




این چیزا رو به یادت آوردم که بدونی با دستات خیلی
کارا می کنی از کارای پیش پا افتاده روزمره بگیر تا
کارای مهم و سرنوشت ساز.. اما همه اینارو که یک طرف
بذاریم یه کار دیگه هم با دستات می کنی که سوای
ایناست! اون هم وقتیه که همه درها به روت بسته اس.




وقتی که از همه کس و همه جا ناامیدی، وقتی که دیگه
عقلت به جایی قد نمی ده، اون وقت موقع دلت می رسه، دلت
هم بهت می گه برو به سمتش، برو که تنها خونه امید
اونجاست، برو که هر کی رفته دسته خالی برنگشته. اما چه
جوری اون جا که خیلی بالاست تو هم که رو زمینی وسط این
همه آدم خاکی؟! اون موقع است که دستات به کمکت می آن،
تو شاید نتونی جسمت رو تا منزل مقصود ببری اما می تونی
دستات رو دراز کنی به سمتش،     می تونی دستات رو بالا
بگیری و از ته قلب صداش کنی، داد بزنی ای بی همتای
بزرگ کمک کن... و اون قبل از هر چیز به دستایی نگاه می
کنه که تو گرفتی به سمتش  و اون وقت حاجت تو رو می
ذاره کف دستت، بعد تو احساس می کنی که قلبت آروم
شده... اما این دست تو که این قدر مهم و عزیزه، که اون
بزرگ بخشنده بهش توجه داره تا حالا چه کارایی کرده؟ تا
حالا شده دست نیازی رو که به طرفش دراز شده بگیره یا
کار خیری رو باهاش انجام بده؟ تا حالا شده با دستات در
بسته ناامیدی رو باز کنی؟! اگه جوابت مثبته پس گلی به
گوشه جمالت، اگر هم که نشده ناراحت نباش اون حواسش به
تو هست نا امیدت نمی کنه به تو فرصت جبران می ده از
فرصتاش خوب استفاده کن چون ممکنه باز هم دستات بره به
سمتش اون وقته که اگه دستات پر باشه، رو سفید، سرت رو
بالا    می گیری و اون زودتر از همیشه جوابت رو می ده.
پس تا وقت داری دستات رو پر کن از اقاقیای محبت، تا
وقتی دستات رو می گیری به سمتش بوی مست کننده دستای تو
فرشته ها رو گیج کنه...




حالا باز دستات رو نگاه کن، همین الان هم خیلی کارا می
تونی انجام بدی همین الان هم خیلی ها چشم به راه یه
دست مهربون مثل دستای تو هستن، پاشو که چشم انتظاری
خیلی بده!!



shabaani ::: شنبه 18/8/87::: ساعت 10:16 صبح



وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .ا
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .


روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را

برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .ا


وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
<><><><><><><><><><><>
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا



shabaani ::: چهارشنبه 15/8/87::: ساعت 9:21 صبح

شهرستان کَنگان (به لهجه محلی: کَنگون) یکی از شهرستان‌های استان بوشهر در جنوب ایران است.

مرکز شهرستان کنگان، شهر بندر کنگان است و این شهرستان شامل ? بخش و ? دهستان و ??? آبادی است.
از شمال به شهرستان جم در استان بوشهر، از جنوب خلیج فارس، از مغرب "به بندردیر ، واز سمت مشرق به عوینات محدود می‌گردد.
دیرینگی بافت‌ تاریخی‌ کَنگان به‌ دوره‌ی‌ حکومت‌ اعراب برمی‌
گردد، شهر کَنگون در دوران گذشته پایگاه‌ حکم قبیله بنی خالد النصوریین
(قسمت غربی) بوده که در سده نهم هجری از صحرای نجد به (الیعیمیة) در شمال قطیف در عربستان سعودی می‌روند و پس از مدتی به زباره
می‌روند واز آنجا نیز به بر فارس مهاجرت می‌کنند. در ابتداء امر در جایی
بنام «کلاتو» مستقر شدند وبعد از مدتی به «کَنگون» نقل مکان کردند. در این
هجرت دو گروه بنامهای «آل بوسفر» و «آل مره» به همراه داشتند. بعد از
استقرار در «کنگان» شروع به ساختن خانه وآشیانه نمودند، خانه‌هایی قدیمی
وجود دارد که از سنگ و کاهگل وگچ ساخته شده‌است.



shabaani ::: چهارشنبه 15/8/87::: ساعت 8:58 صبح


لیست کل یادداشت های این وبلاگ

>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 0
بازدید دیروز: 0
کل بازدید :1024

>> درباره خودم <<

>> پیوندهای روزانه <<

>>لینک دوستان<<

>>اشتراک در خبرنامه<<
 

>>طراح قالب<<

Music Codes">